*از قول مامانم:
"یه بار محسن ِحاجیمحمدطاهرا بهم گفت که حیووناش که برنگشته بودن رو دمبند کنم و بهم نگفت که 5تا حیوونن و گفت که 4تا هستن. یکیشون اوسن(آبستن) بوده. اون رو دمبند نکردم. بچه اون بُزه که به دنیا میآد گرگ میآد و میخورتش. باقی سالم برمیگردن."**از قول یکی از علمای موجود در خانواده:
" ماجرا برمیگرده به دوران قبل از انقلاب. یه طلبه که توی نجف درس میخونده به سبب دیدار خانواده میآد ایران. بعد از اون که میخواد برگرده مشکل روادید پیدا میکنه. میره تهران. اونجا بخاطر لباسش کلی میدوننش. اذیتش میکنه. خلاصه اینکه یه روزی که غمزده و ماتمزده نشسته بوده توی اتاق انتظار یکی از این تیمسار سه تیغهاییها میآد. حالوروزش رو که میبینه میآد و ازش میبرسه که فلانی چته؟ مشکلت چیه؟ آقا هم کلاً براش توضیح میده. این هم میبردش و کارش رو راه میندازه. مثل اینکه به این قماش آدما ارادت داشته. بعد از اون پاپیچ طلبه میشه که باید خونهی ما باشی یه هفته و از اون طلبه رد و از اون تیمسار خواهش. آخرش هم تیمسار میبره و طلبه مغلوب. خلاصه اینکه میرن خونهاش. یکی از روزها تیمسار میآد و بهش میگه که فلانی ما هر شب جمعه توی خونهامون یه مراسم داریم تو هم میتونی بیایی بین ما بشینی هم توی پزیرایی بشینی و از پنجره تماشا کنی. طلبه هم میگه من تو پزیرایی میمونم. شب جمعه میشه و عدهایی از همین سران و تیمسارها و درجهدارها جمع میشن و توی صدر مجلس هم میز و متکای مخصوصی گذاشتن که جاش هنوز خالیه. مدتی طول میکشه که یکی با کلی ریش و یه کلاه نمدی و قبا و ردایی وارد میشه. مثل این عارفها و اینچیزا. میره صدر میشینه و شروع میکنه به خوندن اصطاحات عرفانی2. تا اینکه وارد مراحل بالای عرفانی شدن و جمع هم که باهاش تکرار میکردن با خودش یکی بعد از اونیکی بیهوش شدن و از دهنشون کف زد بیرون. مدتی کمی که طول کشید همه پا شدن و هرکسی در مورد روزهای آینده یه پیشبینی کرد. یکی گفت که فردا فلان اتفاق تو فلانجا میافته و اونیکی هم یه پیشبینی تا الا آخر. مجلس تموم شد و همه رفتن. طلبه به تیمسار گفت که اینا چی بود که میگفتن؟ تیمسار هم گفت که فرداها رو میگفتن. طلبه باور نکرد و تیمسار هم گفت که اگه باور نداری فردا روزنامه رو بخون. فردا شد و روزنامه هم حرفهای اونها رو تایید میکرد و روزنامههای فردای دیگه هم همینطور. طلبه پاپیچ تیمسار شد که من هم میخوام که وارد گروه شما بشم. تیمسار قبول نمیکرد و طلبه مدام اصرار. در نهایت تیمسار راضی میشه که اون رو پیش استادشون ببره. اونجا که میرن پیرشون میگه که فلانی، تو به مدت 40 روز، از نیمه شب تا سپیده با بول خودت وضو بگیری و توی دستشویی خونتون نماز بخونی و بعد از اون برگرد تا وظیفهی بعدی رو بهت بگم. از اونجا بیرون اومدن. تیمسار براش گفت که من هم به مدت 4سال هر کاری که اون گفت رو انجام دادم، تمام مقدسات رو زیرپا گذاشتم و به همهی مقدسات توهین کردم و بعد از 4سال روح من آماده شده بود که تقدیم شیطان بشه. اون موقعی بود که دیگه من راه برگشتی نداشتم. طلبه بعد از اون ماجرا برگشت به نجف و..."
***و قولی دیگر از همان عالم:
" زمان شاهعباس یکی توی میدون شهر رفت و شروع کرد به نطق که من پیامبر خدام! و معجزهاش هم این بود که اشاره میکرد طرف مقابل کور میشد و اشاره که میکرد باز بینا میشد. خبر به شیخبهایی رسید. شیخبهایی هم از شاهعباس خواست که اون رو به سرای پادشاهی بخونن. شاهعباس هم قبول کرد و وقتی که اون اومد شاهعباس گفت که فلانی حرفت چیه؟ اون هم معجزهی خودش رو کرد و یکی از همون اطرافیان رو کور کرد و باز بینا کرد. شاهعباس هم به شیخبهایی گفت که جوابش رو بده! شیخ بهایی هم گفت که بیا و من رو کور کن. پیامبر مذکور(!) هم هرکاری کرد نتونست. شیخبهایی اینجوری برای شاهعباس توجیه کرد که این آقا یک جن رو به تسخیر خودش داره به وقتی اشاره میکنه اون میره و دستش رو جلوی چشم طرف مقابل میزاره! در حالی که سطلان اجانین در تسخیر منه و اون فرمانبردار منه. بعد از اون شیخبهایی به اون گفت که تو مفسدفیالعرض هستی و اگر توبه نکنی و از حرفت برنگردی حکم تو اعدام. طرف مقابل هم قبول نکرد و گفت که اگه تو نباشی من پیامبر هستم و از این چرت و پرتا! شیخبهایی هم میره و روی حاشیهی پنجرهایی که به بیرون باز میشه آب دهنی انداخت و پرکاهی رو روی اون گذاشت. به پیامبر(!) اشاره کرد که اونجا چی میبینی. اون هم جواب داد که دریایی که قایقی روی اون شناوره. شیخ بهایی هم بهش گفت که برو سوارش شو، اون هم میره و همین که پاش رو لبه پنجره میزاره از بلندی میافته درجا میمیره...!!"
پ.ن1: شاید باور کردن این قبیل مسائل سخت باشه ولی وقتی از زبان آدمهایی که چندین برابر چشم بهشون اعتماد داری چیزی رو میشنوی و بعضاً هم اونها رو تجربه میکنی، باور کردنش زیاد هم سخت نخواهد بود. ضمناً از این قبیل اتفاقات قابل گفتن و غیرقابل گفتن، حداقل در زندگی خودم فراوون پیدا میشه.
پ.ن2: مرددم که اوشون گفتن که اول از مرحلهی یاعلی وارد مرحلهی یا هو -مراحل عرفانی- میشن یا بلعکس که البته بلعکسش بهخاطر صحیحتر باشه، به همین اونجا اینقسمت رو ذکر نکردم.
دوستان کسی قوانین این بازی رو میدونه؟!
